می توان عاشق یود در سکوت
سر راهم یه گلفروشی بود که هر روز از جلوش رد میشدم.
فروشنده اش به دختر ریزه میزه بود که چهره با مزه ای داشت از حالت چهرهاش خوشم میومد
با دیدنش خستگی كار روزانه از تنم در می رفت.
مدتها گذشت ولی موقعیت
پیش نیومده بود که همکلامش بِشَم
تا اینکه بالاخره یه روز به مناسبت روز مادر رفتم تو مغازهش و سلام کردم
جوابی نداد و فقط سر تکون داد
گفتم یه دسته گل میخوام واسه مادرم؛
لبخندی زد و توی دفترچه یادداشت یه چیزی نوشت و گرفت جلوم:
نوشته بود :
گلهایی که میخوایی انتخاب کن!
متعجب نگاش کردم..
با اشاره گلا رو نشونم داد
نفهمیدم که چرا حرف نمیزنه؟!
هاج و واج چند شاخه گل برداشتم دادم بهش و دیدم
خیلی قشنگ دستهشون کرد و داد دستم
پرسیدم چند؟
نوشت ۱۲
شب خوابم نبرد
دخترک گل فروش لال بود و من نمیدونستم
خیلی فکر کردم..
فردا دوباره رفتم سراغش و گفتم یه گلدون میخوام
دوباره تو دفترچهش نوشت چه گلدونی؟ و نوشته رو بهم نشون داد
خودکارشو از دستش گرفتم و تو دفترچش نوشتم:
حُسن یوسف
لبخند زد و نوشت پشت سرتونه
نوشتم ممنون
بعد از اون
هر روز به یه بهانه میرفتم مغازهش و با نوشتن باهاش حرف میزدم
اوایل از فواید گل و گیاه و کم کم به اینکه کیام و چیام
باهاش حالم خوب بود
دلم رفته بود واسه چشاش و حرفای خوشخطش
تصمیمم رو گرفته بودم
چند روزی نرفتم گلفروشی
از دور میدیدم ساعت ۵ عصر در مغازه منتظرمه
یه هفته بعد رفتم گلفروشی
اخم کرده بود!
رو کاغذ نوشتم یه دسته گل بزرگ میخوام واسه خواستگاری
به سلیقه خودتون باشه
با نگاهی پر از غم و اندوه نگام کرد
و بعدش رفت سراغ گلا و یه سبد خوشگل درست کرد
و داد دستم
تو دفترچهش نوشت
مبارک باشه!
غمِی که تو چشماش بود دلمو بیشتر لرزوند
سبد رو از دستش گرفتم و دوباره دادم دستش
مات و مبهوت نگام کرد
رو کاغذ نوشتم:
زن من میشی؟؟
اون لبخندش قشنگتر از همه گلهای گلفروشی بود
نوشتم براش:
تو این دنیای پر هیاهو ؛ چه بهتر که حرف نمیزنی
و احساسات و ابراز مهربونی هات رو مینویسی و بیریا هدیه میدی به آدما ...
چند ساله از ازدواجمون گذشته و من هنوز عاشق سکوت لبهاش و صدای چمهاش هستم.
و هنوزم باور دارم چقدر خوبه تو این دنیای پر هیاهو نه حرف بزنی و نه حرف بشنوی ...
میتوان عاشق بود در سکوت بدون حرف زدن و حرف شنیدن