ویران شود این شهر که میخانه ندارد!

فریاد از این شهر که دیوانه ندارد

صد عقل به مسجد شد و خمخانه ندارد

در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم

ویران شود این شهر که میخانه ندارد!

دیوانه ترین مردم شهرم ، توکجایی؟

تا فاش بگویم چوتو افسانه ندارد

ما دلشدگان خیل اسیران شماییم

این خیل دریغ از تن و کاشانه ندارد

چون باز کنی پرده ز رخسار بگویی:

این دام پر از صید؛ چرا دانه ندارد؟!

دلخوش نشسته ام که تو شاید گذر کنی


چشم انتظارم

مدتهاست

و هر روزم با یادت شروع می شود و هر شامم به یادت سر بر بالین می گذارم

گویا تو هم چون من غرورت اجازه نمی دهد این سکوت را بشکنی

دلخوش نشسته ام که تو شاید گذر کنی
لعنت به شایدی که مهیّا نمی شود!

بازش رگبار

آریزو ۵

اول صبح زینب خانوم زنگ زد که اریزو دوباره دیر استارت می خوره. و گله داشت که بیشتر از ۳۵ میلیون خرج کردیم بازم درست نشده!

این شد که رفتم حصارک و ماشین رو ازش گرفتم و بردم

بلوار بدرالزمان قریب تعمیرگاه شریف پیش حامد

می گفت در نهایت باید نیم موتور آریزو ۵ رو هم تعمیرکنیم!

تو این دو سه هفته کل موتور ماشین و قطعات اش رو داشت عوض می کرد بازم مشکل دیر استارت خوردن صبحگاهیش حل نشده ! دو سه روز خوب بود دوباره خراب شد! ماشین آتوسا هم باید سر سیلندرش باز بشه ..‌ میل سوپاپها وارنیش گرفتن از بس روغنشون دیر عوض شده

باران تند و ناگهانی بهاری

بعد ازظهر قرار بود برم نمایشگاه کتاب دنبال سعید و از اونجا بریم خونه های ویلایی بیرون شهر سمت گیلاوند رو ببینیم به یکباره ابرهای سیاه رسیدند و رعد و برق و آسمون غرومبه ! و هوا تاریک شد و بارون بهاری تندی بارید و اینگونه شد که برنامه رو لغو کردیم!

از همون دیروز که رفتیم پرند و گردو خاک شدید شد و قبلش آفتاب سوزانی داشتیم معلوم بود قراره بارون بیاد

عصری خواستم از غرب تهران مامان رو ببرم خونه خواهرم شرق تهران

از همون ابتدا که وارد نیایش شدم ترافیک سنگین بود و یه متر یه متر جلو می رفتیم! ترافیک سنگین تو کل مسیر تونل طولانی نیایش هم ادامه داشت تا چند صد متر بعد از تونل ... مسافت ده کیلومتری رو دقیقا دو ساعت و نیم طی کردیم ! ساعتی ۴ کیلومتر!! واله پیاده می رفتیم زودتر می رسیدیم

تهران دیگه جای نفس کشیدن نداره سالهاست که به یه پارکینگ

بزرگ تبدیل شده

حیف از عمر و وقت ارزشمند آدم که تو این ترافیک های بی معنی و بی منطق هدر بشه ؟!

پفیوزان تاریخ

شما چنان با اب و تاب از کاخ گلستان حرف زدین که اگه کسی کاخ رو ندیده باشه یا با پیشینه سلسله منحوس و منحط قاجاریه آشنا نباشه فکر میکنه اینا از پادشاهان نیک این سرزمین بودن!!

خاک بر سر قاجاریه با کاخ اشون !

سلسله ای که حاکمان الدنگش جز زن بارگی و عیاشی و مفت خوری کار دیگه ای بلد نبودن و یکی از عللی که ما الان این همه گرفتاری داریم و بازیچه دستاربندان شدیم همین عملکرد شاهان بی لیاقت قاجار بوده که جز ساختن کاخ برای عیاشی کار دیگری برای این ملت مفلوک نکرده اند!

وقتی در میانسالی عاشق می شوی

در نوجوانی وقتی عاشق میشی کارهای نسنجیده زیادی می کنی
کشیدن عکس قلب رو دفتر و کتاب و درخت !
خیالپردازی های عاشقانه که بیشتر جنبه کودکانه دارند
عشق های زودگذر که نشان از بحران بلوغ دارن
چندان قابل اعتماد و ماندنی نیستن
اصلا عشق نیست توفانهای زود گذر توفنده هستن
عشق هایی سوزان همچون آتشی که در خس و خاشاک خشک در می گیرد شعله هایش سرکش است ولی چند دقیقه بعد فروکش می کند!
ولی در میانسالی وقتی عاشق می شوی این عشق اما رنگ و بوی دیگری دارد ! منطقی تر و ماندنی تر است
در عمل و نه در خیال یک روز معشوقت را دعوت میکنی به یک چای عصرانه در یک روز بهاری و سبز
باران می بارد و زیر نم نم باران خیابانهای بی انتهای شهر را بدون چتر با او قدم میزنی

عشق های این دوره آتشین و سوزان نیستند
آهسته پیش می روند ولی ماندنی هستند همچون کنده درختی که تا صبح می سوزد و گرما می دهد!

I need your hugs

To survive, humans need a lot of air, food, and water. All I need your hugs, smiles, and kisses. I love you.

the true meaning of life

A specialist can protect my life . A lawyer can defend my life. A soldier can combat for my life, but only you can give me the true meaning of life

I love you

عشق دریایی کرانه ناپدید”

عشق او باز اندر آوردم به بند
کوشش بسیار نامد سودمند

عشق دریایی کرانه ناپدید
کی توان کردن شنا ای هوشمند

عشق را خواهی که تا پایان بری
بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند

توسنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن سخت تر گردد کمند

می توان عاشق یود در سکوت 

می توان عاشق یود در سکوت

سر راهم یه گلفروشی بود که هر روز از جلوش رد میشدم.

فروشنده اش به دختر ریزه میزه بود که چهره با مزه ای داشت از حالت چهره‌اش خوشم میومد

با دیدنش خستگی كار روزانه از تنم در می رفت.

مدتها گذشت ولی موقعیت

پیش نیومده بود که همکلامش بِشَم

تا اینکه بالاخره یه روز به مناسبت روز مادر رفتم تو مغازه‌ش و سلام کردم

جوابی نداد و فقط سر تکون داد

گفتم یه دسته گل می‌خوام واسه مادرم؛

لبخندی زد و توی دفترچه یادداشت یه چیزی نوشت و گرفت جلوم:

نوشته بود :

گلهایی که میخوایی انتخاب کن!

متعجب نگاش کردم..

با اشاره گلا رو نشونم داد

نفهمیدم که چرا حرف نمیزنه؟!

هاج و واج چند شاخه گل برداشتم دادم بهش و دیدم

خیلی قشنگ دسته‌شون کرد و داد دستم

پرسیدم چند؟

نوشت ۱۲

شب خوابم نبرد

دخترک گل فروش لال بود و من نمیدونستم

خیلی فکر کردم..

فردا دوباره رفتم سراغش و گفتم یه گلدون می‌خوام

دوباره تو دفترچه‌ش نوشت چه گلدونی؟ و نوشته رو بهم نشون داد

خودکارشو از دستش گرفتم و تو دفترچش نوشتم:

حُسن یوسف

لبخند زد و نوشت پشت سرتونه

نوشتم ممنون

بعد از اون

هر روز به یه بهانه می‌رفتم مغازه‌ش و با نوشتن باهاش حرف می‌زدم

اوایل از فواید گل و گیاه و کم کم به اینکه کی‌ام و چی‌ام

باهاش حالم خوب بود

دلم رفته بود واسه چشاش و حرفای خوش‌خطش

تصمیمم رو گرفته بودم

چند روزی نرفتم گل‌فروشی

از دور می‌دیدم ساعت ۵ عصر در مغازه منتظرمه

یه هفته بعد رفتم گل‌فروشی

اخم کرده بود!

رو کاغذ نوشتم یه دسته گل بزرگ می‌خوام واسه خواستگاری

به سلیقه خودتون باشه

با نگاهی پر از غم و اندوه نگام کرد

و بعدش رفت سراغ گلا و یه سبد خوشگل درست کرد

و داد دستم

تو دفترچه‌ش نوشت

مبارک باشه!

غمِی که تو چشماش بود دلمو بیشتر لرزوند

سبد رو از دستش گرفتم و دوباره دادم دستش

مات و مبهوت نگام کرد

رو کاغذ نوشتم:

زن من میشی؟؟

اون لبخندش قشنگ‌تر از همه گلهای گل‌فروشی بود

نوشتم براش:

تو این دنیای پر هیاهو ؛ چه بهتر که حرف نمی‌زنی

و احساسات و ابراز مهربونی هات رو می‌نویسی و بی‌ریا هدیه میدی به آدما ...

چند ساله از ازدواجمون گذشته و من هنوز عاشق سکوت لبهاش و صدای چمهاش هستم.

و هنوزم باور دارم چقدر خوبه تو این دنیای پر هیاهو نه حرف بزنی و نه حرف بشنوی ...

می‌توان عاشق بود در سکوت بدون حرف زدن و حرف شنیدن

«پرسش، پارسایی اندیشه است.»

«پرسش، پارسایی اندیشه است

این سخن مارتین هایدگر از ژرف‌ترین سخنان اوست. تعبیری که به گمان من می‌تواند سر لوحه کارها قرار گیرد و راهنمای خوبی برای همه پژوهشگران و جویندگان حقیقت باشد

راحت خوابیدن هم موهبت بزرگیست

اگه شما هم مثه من جزء اون دسته از آدمها هستین که شب ها میتونن سرشون رو با خیال راحت رو بالش بذارین و فوری خوابشون ببره و یه خواب راحت و کافی دارین و صبح کله سحر با انرژی از خواب بیداد میشید

برید خدا رو شکر کنین چون نمیدونین چه آدمهایی دور و برتون وجود دارن که به دلایل مختلف نمیتونن شبها درست بخوابند.

من سالها بطور مرتب به استخر و سونا می رفتبم و بوگا کار می کردیم ضمنا هر روز مسافت زیادی رو پیاده طی می کردم یا دوچرخه سواری می کردم این بود که شبها خیلی ریلاکس و راحت خوابم می برد و وقتی بیدار می شدم مقه اینکه فقط چند دقیقه خوابیدم

همین فوری و راحت خوابیدن خودش موهبت بزرگیه قدرشو بدونین

تجربه من میگه اگه فعالیت بدنی ( راه رفتن و پیاده روی و شنا و سونا ) داشته باشین شب هم خواب راحتی رو تجربه می کنی.

زیر گذر شهر

المان هاي شهري را دست مايه خريت هاي عاشقانه نبايد كرد، اين زيرگذر لعنتي هر روز ذل مي زند توي چشم من، طلبش را مطالبه مي كند...


سلام لاله خانوم
اینی که نوشتی یعنی چی؟
طلب چه ربطی به بوسه و زیر گذر داشت ؟!!!
یا سطح بالا می نویسی !!
یا درک و فهم ما خیلی پائینه ؟!!

توي شهر زير گذر هست كه روي از روي سرش دو تا پل رد مي شه هر زمان كه من و دلبر جانم از اين زير گذر رد مي شديم زير پل اول اون مي بوسيد من و و زير پل دوم من...
اين ررزها كه اون نيست ، من هستم و اون زيرگذر ... عاشق باشيد محمد آقا

شوهر خوب شدن !

شوهر خوب بودن نیاز به یادگیری تکنیک های همسرداری دارد، فرآیندیست که مدام در حال تغییر و نو شدن و بهتر شدن است.

اگر بخواهید همچنان به روش سنتی عمل کنید یا دست روی دست بگذارید و خیال کنید که همه چیز خوب و دلچسب خواهد شد فقط زمان ارزشمند را از دست داده اید!
در عوض باید مدام کوشش کنید تاعملا دوستی و محبت خود را به خانوم نشان دهید.

گاهی لازم است ابتکار بخرج دهید تا الگوهای ارتباطی شفافی را پدید آورید
روش سنتی و منسوخ برخورد فیزیکی و دست بلند کردن روی زن را برای همیشه فراموش کنید.

قبول دارم که گاهی شرایط خیلی سخت می شود . خانوم ممکن است حرفهای نامربوطی بزند که شما را عصبی کند
ولی باید خویشتن داری را تمرین کنید چون کتک کاری و فحاشی و تندخویی فقط وضعیت را بدتر می کند

محمد

لاله خانوم پرسیدن :
دوستي داشتم كه مي گفت محمد رو فقط دوست دخترهاشون محمد صدا مي كنن

ولی برا بقيه اونها ممد هستند!!

گفتم حالا كه چنين فرصتي دست داد و محمد نامي به وبلاگ من سر زد اين سوال رو بپرسم ببينم آیا درسته يا نه؟
و البته با اين سوال قصد اين و هم داشتم كه ببينم اين محمد اقا عاشق شده آيا؟؟

و اگه عاشق شده چرا خريت عاشقانه رو هنوز انجام نداده!!!

پاسخ

چه پرسش جالبی

پاسخش یه کم طولانیه چون وقت کمه مختصرش می کنم

تقریبا درسته همه اونایی که به من احترام میذاشتن و خانومایی که تو زندگیم بودن منو محمد صدا میزدند

خیلی سال پیش یه مستاجر داشتیم بنام خانوم نجفی که شوهرش ایرانی ولی خودش اصالتا مصری بود ولی مقیم کویت بود اسم منو با شدت و حدت تمام محمد ( همراه تشدید حرف میم) صدا میزد اون موقع من ۱۳ ساله بودم

مادرم همیشه منو محمد صدا میزنه ( ولی پدر می گفت ممد!)

دوستا و همکارای صمیمی ام همه میگن ممد !

بارها بهشون اعتراض کردم که مگه اسم پیامبر حضرت ممد هست که منو ممد صدا میزنید؟!!

و اونا میگن این صمیمی و دوستانه تره

اما در مورد عشق و عاشقی بقول آمریکایی ها

Oh boy this is a very long story

اگه اغراق نکرده باشم هزار بار

مگه میشه آدمی که از پوست و گوشت و احساسه ... عاشق نشده باشه ؟!

بقول استاد سخن سعدی:

اشتر به شعر عرب در رقص است و طرب

تو خود چه جانوری کز عشق بی خبری؟!!

اون حس بقول شما خریت عاشقانه رو هم تا دلت بخواد مرتکب شدم توضیح اش مفصله

بخاطر گل روی شما یه مطلب با همین مضمون براتون تو وبلاگم میذارم

خوشحالم با خانوم بسیار مودب و با احساسی چون شما آشنا شدم و چند خطی در این مورد نوشتم.

همچون گربه‌ای با این سطح از دغدغه و لذت!

یه کلیپ هست که نشون میده یه گربه ای کنار در یخچال ایستاده و هی دستشو به در یخچال می‌کشه و میو میو می‌کنه و به صاحبش نگاه می‌کنه که در رو براش باز کنه و ببنده.
چرا؟
اون باد سردی که موقع بستن در بهش می‌خوره رو دوست داره!

بنده از اشرف مخلوقات بودن در همین لحظه انصراف داده و می‌خوام گربه‌ای با این سطح دغدغه و لذت باشم!!

چیزی که مانده است به من از بهار عمر

زهری است زهر مرگ که شیرین نمی شود

هرچند تلخ می گذرد روزگار عمر

روز مبارکی است که با عشق بوده ام

روز گذشته ای که بود در شمار عمر

اشگ ندامتی است چو باران نوبهار

چیزی که مانده است به من از بهار عمر

لله الحمد که ما روزه به پایان بردیم

ساقیا موسم عیش است بده جام شراب

لطف کن بسته لبان را به زلالی دریاب

قدح باده اگر هست به من ده تا من

در سر باده کنم خانهٔ هستی چو حباب

در حساب زر و سیم است و غم داد و ستد

کوربختی که ندارد خبر از روز حساب

بر کسم هیچ حسد نیست خدا میداند

جز بر آن رند که افتاده بود مست و خراب

هرکه را آتش این روزهٔ سی روزه بسوخت

مرهمش شمع و شرابست و دوا چنگ و رباب

وانکه امروز عذاب رمضان دیده بود

من بر آنم که به دوزخ نکشد بار عذاب

باده در جام طرب ریز که شوال آمد

موسم وعظ بشد نوبت قوال آمد

وقت آنست دگر باره که می نوش کنیم

روزه و وتر و تراویح فراموش کنیم

پایکوبان ز در صومعه بیرون آئیم

دست با شاهد سرمست در آغوش کنیم

سر چو گل در قدم لاله رخان اندازیم

جان فدای قد حوران قبا پوش کنیم

شیخکان گر به نصیحت هذیانی گویند

ما به یک جرعه زبان همه خاموش کنیم

چند روی ترش واعظ ناکس بینیم

چند بر قول پراکندهٔ او گوش کنیم

جام زر بر کف و از زال زر افسانه مخوان

تا به کی قصهٔ کاووس و سیاووش کنیم

لله الحمد که ما روزه به پایان بردیم

عید کردیم و ز دست رمضان جان بردیم

دل به جان آمد از آن باد به شبها خوردن

در فرو کردن و ترسیدن و تنها خوردن

چه عذابیست همه روزه دهان بر بستن

چه بلائیست به شب شربت و حلوا خوردن

به یکی بـوسه کنی خاطـر نــاشادی شـاد

من ز بیداد تـــو هــــرگز نکنــــم نـــاله و داد

داد از آنکس که چنین چهره زیبا بــه تو داد

سوختم، سوختـــــم از هجر به فریـادم رس

پیـش از آن روز کــه از خانه‌ام آیــد فــــریـاد

توبــــه کردم که دـگر دل بـه کسی نسپارم

اگر از حلقـه یِ گیسـوی تــــــو گـــردد آزاد

بی دریغ در شب هجــران تــو چون می‌سوزم

آنچنان مست که پروانــــه ز من گیرد یــــاد

دست من، گیسوی تو؟ آه،خیــالیست محال

مــگر آن دم که غـبارم برسانــد به تــو بـاد

پرسم آخر، چه زیانیست تـو را گر کـه شبی

به یکی بـوسه کنی خاطـر نــاشادی شـاد

گر بدادم برسی این دل زارم برهــــــد

ورنه ایــن خانـه ویرانه نـگردد آبــــاد

لب شیریــن تـــــــو را غیـــر منی می‌بـوسد

چه کنم گر نزنم تیشه بـه سر چـون فـرهـاد

بخت ما از سر مژگان تو برگشته‌ تــــر است

عجبی نیست کـــه از ما نکنی هـرگــز یــــاد

دلبـــــرا، ای کــــه دم عیسی مریــــم داری

چه شود گـر شبی آیی سر بالیــن عمــاد

اولین بار است که این همه زیبایی را می بینم


چقدر خوندن این کتاب و همراهی با زوربا دوست داشتنی بود!
زوربای پیری که سواد درست و حسابی نداره ولی فلسفه زندگی رو خوب درک کرده، نه با تحصیلات و کتاب، بلکه با سفر و تجربه و گذران زندگی...
داستان در مورد دو فرد کاملا متفاوته؛ یه فرد ثروتمند، کتاب‌خون و اصطلاحا روشنفکر و فردی به نام زوربا که به ظاهر برعکس بی‌سواد و عامیه ولی در واقع با دیدگاه و جهان‌بینی رهایی که نسبت به زندگی داره، دنیای اربابش رو زیر و رو می‌کنه.

بخشهایی از کتاب زوربای یونانی

زندگی همین است، ارباب، یعنی آدم باید خوش بگذراند. ببین در این لحظه طوری رفتار می کنم که انگار یک دقیقه ی دیگر باید بمیرم.
این چیست، ارباب؟

این معجزه، این پهنه ی آبی رنگ که در آن پایین ها تکان می خورد، چه نام دارد؟ دریا؟ دریا؟ و این که پیشبند سبزی از گل و گیاه بسته است، چیست؟ زمین؟ قسم می خورم که من بار اول است این ها را می بینم.
راه نو و طرح های نو! دست کشیده ام از این که از چیزی که دیروز بوده و گذشته است، یاد کنم، یا درباره ی چیزی که فردا روی خواهد داد، حرف بزنم.

منشاء گرایش های ما در بزرگسالی

کاکتوس

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۲ ۱۷:۶

سلام محمد ،خوشحالم که با وبلاگت آشنا شدم من راجع به لولیتا خیلی مستند و کلیپ های جور واجور دیده بودم واجب شد بخونمش حتما،

برام سواله یه سری از گرایش ها از کجا منشا میگیره مخصوصا این یکی که خیلی غیر اخلاقی و ضد بشریه

پاسخ :

منم همینطور باعث افتخاره

پرسش ات کوتاهه ولی پاسخش مفصله و من همبنجا جوابت رو خیلی خلاصه میذارم
داستان راجع به یه مرد ۳۷ ساله به اسم هامبرت هامبرته که در ۱۴ سالگی عاشق یه دختر همسن خودش میشه و یه ماه بعدش دختره بخاطر بیماری تیفویید فوت میکنه
خب مردی با چنین پیشینه روانی نامطلوبی که داره معلومه که رفتارهای معقول و منطقی در بزدگسالی نخواهد داشت

البته بعدها سیر روایی داستان در فیلم‌هایی که از روی ان نوشته می شود عوض می شود و چهره ای انسانی تر از هامبرت ارائه می شود تا باعث همدلی بیننده با او شود
ولی در داستان لولیتا هامبرت همچنان در حال و هوای نوجوانی باقی مونده و به اصطلاح تو اون دوران گیر کرده
به همین جهته که وقتی از فرانسه به امریکا مهاجرت میکنه و شغل معلم انگلیسی رو انتخاب می کنه این پیشینه کودکی رو با خودش همراه داره
اما ماجرا از وقتی شروع میشه که در همان روزها با خانوم بیوه ای همخونه میشه که دختر نوجوان ده دوازده ساله ای داره بنام لولیتا ‌...
هامبرت با خانوم بیوه ازدواج میکنه و لولیتا دختر خوانده اش می شود ولی همون زمینه ناکامی روانی دوره نوجوانی دوباره ظهور میکنه تا با همین دختر خوانده اش هم رابطه غیرمعمول برقرار کنه !
به باور من بن مایه های این داستان جدا از ویژگیهای ادبی باید از دیدگاه روانشناختی هم مورد تجزیه و تحلیل کلی قرار گیرد تا نشان دهد رفتار ما آدمها در بزرگسالی تا چه حد تحت تاثیر وقایع کودکی ما قرار دارد!

لولیتا و شخصبت هامبرت

اثری جالب و عجیب از ناباکوف.

رمان داستان مردی چهل و چند ساله هستش که عاشق دختری 12 ساله به اسم لولیتا میشه اوایل رمان خیلی قشنگ و دلچسب هستش اما رفته رفته خیلی طولانی و یکنواخت میشه و من حتا در خیلی جاها خوندم که خیلی از خواننده ها رمان رو نیمه کاره رها کردند و خود ناباکوف بعد ها گفته که بیشتر خواننده ها انتظار داشتن داستان من خیلی سکسی تر باشه و یک جورایی ناامید شدند و همین ناامیدی سبب شد که رمان رو نصفه رها کنند.

اولش حس میکتی که هامبرت فقط یه جانی و روانیه که چنین افکاری داره

داستان اونجا وخیم میشه که هامبرت با مادر دلورس هیز (لولیتا) ازدواج میکنه و بعد ها به عنوان پدرخوانده با لولیتا وارد رابطه جن سی میشه

در نگاه اول میشه فهمید که هامبرت فقط لولیتا رو به چشم یک عروسک جن سی میبینه و عاشق عشق بازی کردن با اونه که البته هرچقدر تلاش میکنه که به هیئت منصفه (در رمان، راوی خوانندگان خودش رو هیئت منصفه میخونه) بفهمونه که اون واقعا عاشق لولیتاست هیچکس باورش نمیشه همانطور که من باورم نمی شد و به نظر میرسه فقط داره رفتارش رو توجیه میکنه.

اما پس از اینکه اواسط داستان رو پشت سر میذاریم در اواخر رمان کم کم متوجه میشیم که عشق هامبرت به لولیتا واقعی بوده و هیچ هوسی در کار نبوده

داستان اونقدر استادانه و جالب پیش میره که هامبرت که از دید ما یک جنایتکار و کلاهبردار کثیف هستش در اواخر حتی غصه او را می خوریم و با اون همدردی میکنیم و واقعا نگران او هستیم و در اوایل که فقط به لولیتا و آینده ی او توجه می کردیم حال دیگر لولیتا را فراموش کرده و فقط به هامبرت بیچاره فکر میکنیم.

این رمان یک شاهکار به تمام معناست و بقدری مشهور شده که در حال حاضر به عروسک های جنسی یا دختران زودبالغ و س ک سی لقب لولیتا دادن

زوربای یونان


چقدر خوندن این کتاب و همراهی با زوربا دوست داشتنی بود!

زوربای پیری که سواد درست و حسابی نداره ولی فلسفه زندگی رو خوب درک کرده، نه با تحصیلات و کتاب، بلکه با سفر و تجربه و گذران زندگی...
داستان در مورد دو فرد کاملا متفاوته؛ یه فرد ثروتمند، کتاب‌خون و اصطلاحا روشنفکر و فردی به نام زوربا که به ظاهر برعکس بی‌سواد و عامیه ولی در واقع با دیدگاه و جهان‌بینی رهایی که نسبت به زندگی داره، دنیای اربابش رو زیر و رو می‌کنه.


قسمت هایی از کتاب زوربای یونانی


زندگی همین است، ارباب، یعنی آدم باید خوش بگذراند. ببین در این لحظه طوری رفتار می کنم که انگار یک دقیقه ی دیگر باید بمیرم.
این چیست، ارباب؟ این معجزه، این پهنه ی آبی رنگ که در آن پایین ها تکان می خورد، چه نام دارد؟ دریا؟ دریا؟ و این که پیشبند سبزی از گل و گیاه بسته است، چیست؟ زمین؟ قسم می خورم که من بار اول است این ها را می بینم.
راه نو و طرح های نو! دست کشیده ام از این که از چیزی که دیروز گذشته است، یاد کنم، یا درباره ی چیزی که فردا روی خواهد داد، حرف بزنم.