چقدر خوندن این کتاب و همراهی با زوربا دوست داشتنی بود!

زوربای پیری که سواد درست و حسابی نداره ولی فلسفه زندگی رو خوب درک کرده، نه با تحصیلات و کتاب، بلکه با سفر و تجربه و گذران زندگی...
داستان در مورد دو فرد کاملا متفاوته؛ یه فرد ثروتمند، کتاب‌خون و اصطلاحا روشنفکر و فردی به نام زوربا که به ظاهر برعکس بی‌سواد و عامیه ولی در واقع با دیدگاه و جهان‌بینی رهایی که نسبت به زندگی داره، دنیای اربابش رو زیر و رو می‌کنه.


قسمت هایی از کتاب زوربای یونانی


زندگی همین است، ارباب، یعنی آدم باید خوش بگذراند. ببین در این لحظه طوری رفتار می کنم که انگار یک دقیقه ی دیگر باید بمیرم.
این چیست، ارباب؟ این معجزه، این پهنه ی آبی رنگ که در آن پایین ها تکان می خورد، چه نام دارد؟ دریا؟ دریا؟ و این که پیشبند سبزی از گل و گیاه بسته است، چیست؟ زمین؟ قسم می خورم که من بار اول است این ها را می بینم.
راه نو و طرح های نو! دست کشیده ام از این که از چیزی که دیروز گذشته است، یاد کنم، یا درباره ی چیزی که فردا روی خواهد داد، حرف بزنم.