ورگردي ام  از جو پري ام غورماقه دي ام نترسي يم !

استفاده از كلمات منحصر بفرد در اينترنت پارسي

مثلا جمله زير را اگه سرچ كنيد شايد نهايتا يه يافته بياره

ورگردي ام  از جو پري ام غورماقه دي ام نترسي يم !

بروجردیم از جوي  پریدم قورباغه دیدم نترسیدم ! بنظر مي رسداين را كساني كه با بروجردي ها بد هستند بعنوان تحقير و مسخره براي بروجردي ها ساخته باشند شايد كار خرم آبادي ها باشد كه چشم ديدن بروجردي ها را ندارند يا شايدم كار همسايه شرقي آنها دورودي ها باشه... بهرحال جمله اي ناياب در اينترنت فارسي است . و من اون رو در اينجا اآوردم

 

..........25 آذرماه 1399 – ممكو – محمد توكلي

 

با نگار خانم در درکه

 

 

تفکرات تنهایی من

۳ سال پیش

لینک مطلب

 

با نگار خانم در درکه

 

با نگار خانم در درکه

طبق قرار قبلی ساعت 8:45 در میدان درکه بودم و نگار خانوم هم جلوی داروخانه میدون منتظرم من بود . از دیدنم زیاد تعجبی نکرد و اندکی بعد به سمت کوه راه افتادیم ... کم کم با هم حرف زدیم و خیلی خوب از سربالایی بالا می رفت با کوله پشتی و عصا و کفش کوهنوردی اومده بود ولی یه مانتو پوشیده بود ( همه چیزش ردیف بود جز همین مانتو ... چون برای کوه بهتره که لباس ورزشی مناسب و راحتی پوشیده بشه و مانتو لباس مناسبی نیست !)

البته ایشون کوهنورد خوبی هستین و معلوم بود که بارها کوه رفته اند واز من پرسید که درکه میائین ؟ گفتم خیلی وقته نیومدم ... بیشتر توچال و دربند میرم ... ولی اون گفت که اونجا ها رو دوست نداره و بیشتر درکه میاد ...

بین راه جایی ایستادیم و صبحانه ای روکه آورده بود ( نون تست جو و پنیر ) رو با خرمایی که من آورده بودم خوردیم ... خیلی خوشمزه بود ...چند بار از اینکه توی کوه با من قرار گذاشته تشکر کردم ... ( آحه تا حالا تو کافی شاپ و پارک و خیابون و هرجایی که فکر کنین با دخترا ملاقات کردم ولی این اولین باریه که یکی تو کوه قرار می ذاره و بهش گفتم این نکته مثبتی هست ... اینکه خیلی خوبه كه خانوم  ورزشکار  باشه و اهل کوهنوردي...

مسیرمون رو ادامه دادیم و همین طوری می رفتیم و عکس می گرفتیم ... البته ایشون تمایلی به عکس گرفتن نداشت ..

یه جایی توی یه حوضچه ای کفش هام رو بیرون اوردم و رفتم توی آب ...و اون ازم عکس گرفت ...

کمی بالاتر دیدیم که مرد ها و زنها رقتن زیر آب آبشار و منم دوست داشتم برم که نگار گفت اگه میخوایی برو ... و رفتم با همون لباس زیر و کلاه ولی بدون کفش و بعداً متوجه شدم چند جا از کف پاهام زخمی شده ! ولی آب پرفشار و خنکی داشت و یه آقایی با خانوم جوونی که با لباس زیر اومده بود تو آب هم اونجا بودن و نگار از من عکس و فیلم گرفت ...

اندکی بعد به مسیر رو ادامه دادیم و بین راه خیلی حرف زدیم و در مورد یون های منفی و مسائل  بهداشتی ... تا بالاخره حدود ساعت 2 بعد از ظهر به پناهگاه پلنگ چال رسیدیم . چه جای خوبی سالن غذاخوری و نمازخونه ...

حسابی خسته شده بودم و استراحت کوتاهی کردم و نماز خوندم چه نمازخونه با صفایی ... توی این رستوران پناهگاه چند خانوم و آقا هم بودن که فکر کنم نسبت خاصی با هم نداشتن جز اینکه همنورد بودن ...

یکی دو ساعتی اونجا نشسته بودیم . چه آدمای با صفایی ... .و یه آقایی به ما نوشیدنی تعارف کرد و خوردیم . به نگار گ خانم گفتم که اگه گرسنه اش هست براش ناهار سفارش بدم ... گفت بعداً ولی وقتی اون آقا در مورد کیفیت بد غذای رستوران حرف زد فکر کنم از غذا خوردن پشیمون شد.

موقع برگشتن یه آقایی حدود 50 ساله اونجا بود که شعرهایی از شعرای مختلف می خوند  و غزلی از حافظ ... تعجب کردم که مردم ما غزل حافظ رو از روی کتاب هم درست نمی خونن ولی این آقا  چطور از حفظ می خونه ؟!

ازش پرسیدم:

  •  شما معلم هستین ؟
  • نه من ناشر هستم و دهها جلد کتاب رو چاپ کردم

و تعارف کرد که بشینم و نشستم و بحث ها شروع شد  و اندکی بعد هم خانومی حدود 35 ساله به جمع ما ملحق شد که معلوم شد قبلا هم برای کارآموزی به ماهشهر اومده و با منطقه ما و ممکو آشنایی داشت و مهندس شیمی بود

گفت که 6 ماهی هست که مرتب کوه میاد ولی یه مقدار اضافه وزن داشت ! دیگه بحث چاقی و رژیم غذایی درگرفت و منم براشون در مورد خام گیاخواری و روشهای کاهش وزن حرف زدم ... ( فکر کنم اسمش پریسا بود)

تا موقعی که دیگه تصمیم گرفتیم برگردیم و این بار من و نگار و اون خانوم جوون آقای آرش ( ناشر کتاب ) و دوستشون همه با هم همراه شدیم ... و مسیر رو آهسته بطرف پائین رفتیم و کلی حرف زدیم و تا موقعی که به پائین کوه رسیدیم هوا کاملا تاریک شده بود برای چند دقیقه ای همدیگرو گم کردیم ... ولی بازم همو پیدا کردیم و یه خانوم دکتر هم که دوست اینا بواد به جمع ما اضافه شد.

از میان رستوران هایی که اون پائین بود گذشتیم و چقدر پسر و دخترای جوون اونجا جمع شده بودن و مشغول خوردن ... توی آلاچیق هایی که در هوای باز چیده شده بود و درتاریک و روشن شب منظره ای وهم آلود و غریب را ایجاد کرده بود ...

و فروشنده ای که به همراه چند خانوم شاه توت و گیلاس می فروخت که ازش خرید کردم ... تا جایی که اونا از ما جدا شدن و بطرف ماشین اشون رفتن ... چون مسیرشون یکی بود ...

منم از یه مسیر دیگه رفتم که چند بار هم راه خروجی رو اشتباه رفتم تا بالاخره بعد از یه ساعت رسیدم به جایی که ماشینم رو پارک کرده بودم . و همه ماشین های اطرافم رفته بودن و ماشین من اونجا مونده بود .

سوار شدم و برگشتم خونه ... در حالیکه دربین راه همش به این خانوم نگار فکر می کردم ... اینم یه مورد دیگه ای مثه النازه که تصمیم گیری در موردش برام سخته ... برام جالب بود که بدونم اون درمورد من چه فکری می کنه ؟ از این آدمایی که نیت و درونش رو در ظاهرشون نشون نمیدن خیلی دلخورم ... یعنی از روی رفتارشون نمیشه فهمید از تو خوششون اومده یا نه ؟ خیلی آدمای خودداری هستن ... فکر کنم این خانوم هم اینجوری بود ...

.....................18 شهریورماه 1396 –

 

پاچه مالان در جهان صنعتگرند

پاچه مالان در جهان صنعتگرند

اين عادت پاچه خواري پاچه مالي يا تملق و چاپلوسي يا دستمال بدستي يا هر اسم ديگه اي كه داره سنتي ديرينه در بين مردم ماست .... و تا اين متملق ها هستند ديكتاتور ها هم با خيال راحت حكمراني مي كنند و از اين نظر فرقي بين شيخ و شاه نيست ... مگه همون اعلي حضرت همايوني بزرگ ارتشتاران نبود كه به او لقب آريامهر و خدايگان داده بودند و اگه حكومتش سقوط نمي  كرد تا مرتبه الوهيت وخدايي هم او را بالا مي بردند !  همين متملق ها هستند كه از يك احمق بي خرد يك بت تمام عيار مي سازند ... تا عده اي در سايه اين بت هاي پوشالي به لفت و ليس هايشان ادامه دهند .... فكر كنم ماجراي زير رو بخوانيد خود گويا همه چيز هست چون همان ممدوح ابله هم مي داند كه هيچ است و اين چاپلوس ها مگس هاي گرد شيريني اند

مي گويند روزی ناصرالدین قاجار  ( لعنته اله عليه و آله !) وهمرامانش  به باغ دوشان تپه رفته بودند ،در اين ميان  نهال گل سرخ قشنگی جلوی عمارت، نظر شاه را به خود جلب کرد... شاه بي هنر هم  فوری کاغذ و قلم برداشت و شروع به كشيدن  نقاشی از روي آن  گل نمود. وقتي نقاشي اش  تمام شد، انرا به درباریان نشان داد و پرسید چطور است؟

مستوفی الممالک پاسخ داد “قربان خیلی خوب است”.

اقبال الدوله گفت “قربان حقیقتا عالی است” و اعتمادالسلطنه نیز عرض کرد “قربان نظیر ندارد” و بعد یکی دیگرگفت “این نقاشی حتی از خود گل هم طبیعی تر و زیباتر است”

نوبت به ضیاالدوله که رسید گفت “حتی عطر و بوی نقاشی قبله عالم ازعطر و بوی خود گل، بیشتر و فرحناکتر است”. و همه حضار خندیدند.

بعد ازاين همه چاپلوسي هاي پوشالي وقتي دور و بر شاه خلوت شد  ،شاه رو  به موسیو ریشار فرانسوی كرد  و گفت:

 وضع امروز را دیدی؟!

من باید با این بی ناموسها مملکت را اداره کنم !

 

....................محمد  توكلي – 23 آذرماه 1399 – ممكو

شوخي كه جدي شد !

چهارشنبه 19 آذرماه 1399

 شوخي كه جدي شد !

صبح سر ايستگاه ايستاده بودم كه مهدي زنگ زد و گفت با ماشين ميام دنبالت . سعيد چعب به من گفت چرا برگشتني با ما نمي آيي ؟ اگه اينطوره رفتني هم با ما نيا ! ( البته داشت شوخي مي كرد ) منم به شوخي گفتم باشه نميام الان زنگ ميزنم يكي ازشاگردهام مياد دنبالم ... تا حرفم تموم شد مهدي جلوي بوستان ايستاد و منم سوار شدم ... فكر كنم همين جوري تو بهت مونده بودن !

قند صبحگاهي !

راننده ازم مي پرسه كه قند صبحگاهي ام 50 بوده ايرادي نداره ؟

ميزان قند صبحگاهي بايد زير 100 باشد

ظهر رفتم تعميرات  فرآورش در آروماتيك ... براشون دمنوش بردم  اصرار مي كنن كه زودتر برم ولي هنوز ميز و دفتر آماده نيست ... من قبلا هم بهشون گفتم از اول دي ماه ميام .

تاخير در ترخيص كالا از انبار

 5 ميليون تن كالا در بنادر راكد مونده و صاحبان آن مايل به ترخيص آن نيستن ! لابد موندن تا قيمتش بالاتر بره  .. وگرنه كدوم تاجري كالا و جنس اش رو راكد مي ذاره ؟!

اينها  بايد دقيق شناسايي و مجازات بشن چون  دقيقا همون كساني هستند كه باعث اخلال در نظام اقتصادي ميشن

 

كشورهاي صنعتي در حال كاهش توليد برق از طريق انرژي هسته اي هستند بعد راهي را كه اينها از دهه 50 و 60 ميلادي يعني 60 سال پيش شروع كرده اند و دارند برمي گردند ما تازه اين را مي خواهيم شروع كنيم ؟ خنده دار نيست ؟

What proportion of electricity in Germany is generated by nuclear power plants?

11.6%

Nuclear power in Germany accounted for 11.63% of electricity supply in 2017 compared to 22.4% in 2010. German nuclear power began with research reactors in the 1950s and 1960s with the first commercial plant coming online in 1969.

ميزان استفاده از انرژي هسته اي در آلمان در سال 2017 به 11% رسيده است كه اين مقدار در سال 2010  حدود 22ژژ5 بوده است .

فرانسه و ايران

 فرانسه 70 راكتور هسته اي دارد و  75% برق اين كشور در طريق انرژي هسته اي تامين مي شود . كه تا سال 2035 اين مقدار به 50% كاهش پيدا خواهد كرد

What percentage of power is nuclear in France?

75%

France derives about 75% of its electricity from nuclear energy, due to a long-standing policy based on energy security. Government policy is to reduce this to 50% by 2035

 

 

پاسخ به ابلاغیه شماره 23956 /

دفاعیه

پاسخ به ابلاغیه شماره 23956 / ک.ا.ک  تاریخ 15/06/1399

با سلام

دیدن عباراتی مثل پرونده تخلف و اتهام تصاحب استفاده غیرمجاز از اموال دولتی در ابلاغیه فوق الذکر حقیقتاً برای من حیرت انگیز و در عین حال تاسف بار است .

کدام اموال ؟ کدام تصاحب ؟ غاصب آن افراد متفرقه ای هستند که دهها خانه سازمانی را متعلق به شرکت را بطور غیرقانونی سالها در اختیار داشته اند و دست آخر هم تصاحب کرده اند. چطور این موارد استفاده غیر مجاز از اموال دولتی محسوب نمی شود ولی  من که بیش از 30 سال از بهترین سالهای عمرم را صادقانه برای کار در شرکت صرف کرده ام و طی این مدت طولانی در یک کانکس محقر و فرسوده اقامت داشته ام و کمترین هزینه ای را به شرکت تحمیل نکرده ام . حالا که تقاضا می کنم این کانکس را به قیمت کارشناسی به خودم واگذار کنند ... اسمش را تصاحب اموال دولتی گذاشته اند!

اولا آنچه از این کانکس طی این سالهای طولانی باقی مانده است و متعلق به دولت است فقط یک پوسته است چون همه قسمت های داخلی آن به مروز زمان و با هزینه شخصی عوض شده است .

چند سال پیش موضوع را با آقای پیام رباطیان ( سرپرست وئقت خدمات شرکت ) در میان گذاشتم ایشان فرمودند این کانکس جز دردسر برای ما چیزی ندارد و ما حتی اگر بخواهیم آن را جابجا کنیم هزینه جابجایی آن از قیمت کانکس بیشتر می شود ولی امکان واگذاری آن به شما از طرف من وجود ندارد و باید مقامات بالاتر اجازه چنین کاری را بدهند.

بهرحال یک نکته برای من مشخص نشد و همچنان جای ابهام دارد که این همه اصرار و نامه نگاری های مکرر شرکت برای تخلیه و پس گرفتن این کانکس درطی این ده سال گذشته به چه دلیل بوده است ؟ اگر هدفشان آزاد کردن زمینی است که این کانکس درآن واقع شده است ، همانگونه که به آقای خنفری ( مسئول امور حقوقی ) هم گفتم بعد از واگذاری اقدام با انتقال دادن  کانکس می کنم .

اما در مورد گرفتن خانه سازمانی

اینجانب بارها نامه هایی مبنی بر واگذاری خانه سازمانی برای مقامات مسئول فرستادم ولی ترتیب اثری به آن نامه ها داده نشد. در آخرین بار طی ملاقات حضوری با آقای اعتمادی ( مدیرعامل خوارزمی ) ایشان فرمودند امکان واگذاری خانه سازمانی به افراد مجرد وجود ندارد و این کار منع قانونی دارد ! ( درصورتیکه این کار ابدا ً منع قانونی ندارد و آقایان طبق سلیقه خود و قانون نانوشته ای که دارند عمل می کنند!)

آن خانه سازمانی که هم شرکت به من نداده است من آن را از شرکت گرفته ام و بخاطر گرفتن اش مجبور به ازدواج شدم !

سوال من این است که : آیا بعد از این همه سال خدمت و سابقه کاری آیا اینکه تقاضا داشته باشم کانکس مزبور را به خودم واگذار کنند درخواست خیلی زیادی است ؟! مضاف بر اینکه دهها دستگاه کانکس طی سالهای گذشته به افراد شرکتی واگذار شده است و تعداد زیادی از این کانکس ها ( از جمله در کمپ سایت مجتمع بصورت مخروبه در آمده و در واقع از بین رفته اند)

بنده برای صدمین بار تقاضایم را تکرار می کنم که :

این کانکس را بر طبق قیمت کارشناسی و با هر شرایطی که به مطابق با منافع شرکت باشد به بنده واگذار کنند.

درپایان نامه هایی که طی سالهای اخیر در ارتباط با کانکس برای مقامات مختلف فرستاده ام به پیوست تقدیم می شود .

 

 

مديران دهن بين!

Monday, December 07, 2020

مديران دهن بين!

عارف مي گفت كار كردن براي شركت فايده اي نداره ... چون كسي قدر كاركردنت رو نمي دونه ... ايشون با9 سال سابقه كار به اين نتيجه رسيده ... چيزي كه من همون اوايل شروع كارم برايم ثابت شده بود.

دهن بين بودن مدير و مسئول واحد خصلت خيلي بدي هست . بنظرم كساني كه ميان و از ديگران بد گويي مي كنند بايد از دفتر بيرونشون كرد ... يا حداقلش اينه كه وقتي از كسي شكايت مي كنند يا ايراد مي گيرند همزمان به همون شخص هم تماس بگيرم و بگيم بياد تا در حضورش مسئله رو حل و فصل كنيم

مثه مورد فدايي رئيس وقت تعميرات كه وقتي سياه زاده بي شرف از دستم شكايت كرده بود زير نامه پاراف كرده بود كه ايشان ( يعن من ) بروم و با او مذاكره كنم

چون هميشه اين يكطرفه به قاضي رفتن ها نتيجه اي نامطلوب دارد. هر كه يكطرفه به قاضي برود سرخ روي بر مي گردد. اين يكي از اساسي ترين ترفند هاي مديريتي بويژه در ايران است كه مناسبات بين كاركنان با همه جاي دنيا فرق دارد .

 

..................دوشنبه 17 آذرماه 1399 – ممكو – محمد توكلي

به اين تابوت قسم

Sunday, December 06, 2020

به اين تابوت قسم

ديگه كم كم داشت ديرم مي شد و با وحوديكه مدت زيادي منتظر ايستاده بودم ولي  ماشين هاي گذري  هم منو سوار نكردن ... اين بود كه اولين  تاكسي عبوري رو كه ديدم سوار شدم. تو اين مدت قيمت ها زياد شده بود و خبر نداشتم گفتم حالا ده تومن اضافه تر ايرادي نداره ... راننده گفت  اين پولا ديگه پولي نيست ... و گله و شكايت هاش شروع شد

  • هر چي درميارم بايد خرج ماشين كنم همين چند روز پيش كلي هزينه تعمير ماشين شده
  •  ميدوني واير شمع قبلاً چقدر بوده ؟
  • نمي دونم !
ادامه نوشته