چشمهابش

چهارشنبه 25 ديماه 1398

 

چشمهابش

ديشب نه موبايل داشتم و نه ماهواره و ديگه از سر ناچاري نشستم رمان چشمهايش از بزرگ علوي رو خوندم ... اخرش هم ساعت 10:30 خوابيدم و صبح  زود ساعت 6 سرحال بيدار شدم . و دوباره نشستم يه بخش ديگه اي از رمان رو خوندم . فكركنم هيچكس تو ايران اين وقت صبح رمان نميخونه اونم چشمهايش را !

شمش هاي طلا !

ادامه نوشته

اجحاف هايي كه طي اين سالهاي متمادي  در حق من شده

گفتني ها كم نيست  ...

جناب آقاي  فاضل

شما از من پرسيديد كه

آيا به  شما بدي كرده ام ؟  پاسخ كوتاهش اين است كه :

  كم نه ؟ !

حالا براي اينكه كلي بافي نكرده باشم  فهرستي از بخشي ازاين  اجحاف هايي كه طي اين سالهاي متمادي  در حق من شده و شما به عنوان رئيس تعميرات و سرويس هاي تعميراتي كه بهرحال به  نحوي سرپرست رده بالاتر اينجانب بوده ايد  و در آن نقش داشتند را در زير آورده ام

ادامه نوشته

من معلم نيستم

خانوم تبسم

من معلم نيستم

اين مطالب رو به تقاضاي يكي از دوستانم كه اموزگار است نوشته ام

هر كمكي از دستم بر بيايد دريغ ندارم

با اين ايميل با من تماس بگيريد

mtavakoli@bipc.org.ir

 

امروز روز تولدم هست

يكشنبه 15 ديماه 1398

امروز روز تولدم هست امسال با بقيه سالها يه فرق اساسي داشت و اون اينكه حدود 11 ماه پيش با نازي خانوم آشنا شدم و اين مدت كمتري از يكسال كه رسما باهاش بودم فقط حدود يك هفته اي پيشم بود و بيشترش از هم دور بوديم اين آشنايي فراز و فرود هاي زيادي هم داشت  شايد به اين دليل كه دقيقا ً اوني كه مي خواستم نبود و آينده اين ارتباط خيلي روشن و قطعي نيست .

ادامه نوشته