چشمهابش
چهارشنبه 25 ديماه 1398
چشمهابش
ديشب نه موبايل داشتم و نه ماهواره و ديگه از سر ناچاري نشستم رمان چشمهايش از بزرگ علوي رو خوندم ... اخرش هم ساعت 10:30 خوابيدم و صبح زود ساعت 6 سرحال بيدار شدم . و دوباره نشستم يه بخش ديگه اي از رمان رو خوندم . فكركنم هيچكس تو ايران اين وقت صبح رمان نميخونه اونم چشمهايش را !
شمش هاي طلا !
یادداشتهای روزانه و دیدگاههای شخصی