وقتی از مرزهای میانسالی گذشتم و به دوران پختگی رسیدم تجربه های تازه ای آموختم

۱- آموخته‌ام که بهتر است خودم را از بعضی رابطه‌های سمی کنار بکشم، تا مجبور نباشم بعدها قطع رابطه کنم

۲- جدا از محبتی که درحق پدر و مادرم، خواهر و برادرم، همسرم،و دوستانم، کرده ام اکنون شروع به دوست داشتن خودم کرده‌ام

۳- متوجه شده‌ام که هرکول نیستم که دنیا را روی شانه‌هایم حمل کنم. من تنها انسانی هستم مثل بقیه انسان‌ها!

۴- بهتر است سخاوتمندانه به همه احترام بگذارم و از مردم تعریف کنم. تعریف نه تنها حال دیگران را خوب می کند بلکه حال خودم را هم بهتر می کند.
۴- وقتی دیگران از من تعریف می کنند ؛هرگز خجالت نکشم و تشکر و قدر دانی کنم
۵- یاد گرفته‌ام که خیلی نگران اتوی لباسم نباشم تن آدمی شریف است به جان ادمیت!
۶- از کسانیکه برایم ارزشی قائل نیستند و مرا تحقیر،میکنند فاصله بگیرم وقتی که آنها ارزش من را نمیدانند، من چرا قدر خودم را ندانم؟!
۷- به این نتیحه رسیده ام که با راننده تاکسی و فروشندگان خرده پا برای چند تومن کرایه یا ارزان خریدن سبزی و میوه چانه نزنم. این پولهای ناچیز مرا ورشکسته نمیکند اما ممکن است به ان راننده یا فروشنده کمک کندکه بخشی از هزینه‌های زندگیش را کم کند ، یا بتواند کیف و کفشی برای مدرسه دختر یا پسرش تهیه کند.

۸- به پیشخدمت ها و کارگرها همیشه پول اضافی بعنوان انعام بدهم تا خوشحال شوند و حالشان بهتر شود.

۹- به خاطرات افراد سالمند گوش دهم و بگذارم آنها در خاطرات‌شان قدم بزنند و گذشته خود را مرور کنند!

۱٠- من یاد گرفته‌ام که سعی کنم افراد را حتی زمانی که می‌دانم اشتباه می‌کنند اصلاح نکنم
مسئولیت اصلاح دیگران بر عهده من نیست. چون فهمیدم که آرامش با ارزش‌تر از کمال است

۱۱- دیگر یاد گرفته‌ام که ازابراز احساساتم خجالت نکشم. این احساسات من است که از من انسانی می‌سازد که هستم
۱۲- یاد گرفته‌ام که طوری زندگی کنم که گویا امروز آخرین روز زندگیم است چون کسی تضمین نکرده شاید هم آخرین روزم باشد!

۱۴- کارهایی را انجام دهم که خوشحالم می کند. چون خودم مسئول خوشبختی خودم هستم. خوشحالی یک انتخاب است که به خودم بستگی داردـ